تبليغاتX
بوی باران -بوی دود

بوی باران -بوی دود

قلبم لق شده ديگر سر جايش بند نمي شود . بايد بروم دكتر و از جا درش بياورم . افسوس مي خورم كه چرا از ابتدا معمار ماهرتري برايش انتخاب نكرده بودم ؟ كه در پس لرزه هاي عاطفي ام خانه خراب نشوم . 
هميشه بايد به اين فكر مي كردم كه يك روز خانه خراب تو مي شوم . يك شب آويز درب دلت مي شوم . مي روم سر جاده و يك ماشين دربست به مقصد دل تو مي گيرم . در غلظت اين روز ها غوطه ور شده ام . دودي و سر به زير . در عطر تو ... .
مي دانستم كه يك روز قُرقچي چشمان تو مي شوم . بايد قبل تر از اينها به فكر قند و شكر زندگي مي گشتم . و به قهوه فكر نمي كردم .  
از نياز -ك بهمن ماه 88
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 بهمن1388ساعت 13  توسط ماکان   | 

صبح

صبح مي آيدو من همچنان بيدارم 
صبح مي آيد و من سر به زانو دارم 
صبح مي آيد و خورشيد زمن دلگير است 
و
من و اين شعر به اندازه اندوه تمام دنيا 
سرد و سرگردانيم 
رگ خورشيد به دستان من است 
و شب از ناله من خسته تر است 
پنجره از افق ديد دلم دور شده 
باغچه از حاشك دلم سير شده 
خانه خالي ز غمِ بودن توست
خاطراتم همه خاكستريِ ديدن توست
درد بر دست غرورم بسته 
كلمه ،حجم عبور قفسم را بسته 
.....
صبح مي آيد و من همچنان بيدارم 

شعر از نياز - ك - بهمن ماه 88


+ نوشته شده در  سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 13  توسط ماکان   | 

 تو در شهر من گم شده اي 
و من براي پيدا كردنت
تمام صفحه هاي سپيد دفتر م را سروده ام 
********

تو دور مي شوي 
دورتر از كودكي من
من به دنبالت مي دوم 
و تو انگار 
سالهاست كه در كودكي من باقي مانده اي
.

شعر از س- كوليوند ( نياز ) . بهمن ماه 88

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 10  توسط ماکان   | 

    روزها مي گذرد و اندوه در من بزرگتر مي شود . آنقدر بزرگ كه از قلبم بيرون مي ريزد . روي سپيدي كاغذ سر مي خورد . من و دست نوشته هايم سالهاست كه منتظريم پشت دربهاي شك و رابطه . من و دست نوشته هايم هميشه با هم بوده ايم . آنجا كه غربت مرا شكسته بود و دوست در برم نبود . تمام سياهي هاي شهر بر من هجوم آورده و من نام كوچك خود را فراموش كرده ام . و فردا روز هيچ نيمايي شعر هاي مرا نخواهد خواند .

نوشته شده توسط نياز - بهمن 88


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 10  توسط ماکان   | 

زندگي

مي فشارد دست در دستان سبز زندگي 

بين او تا پله هاي الوداع زندگي 

خون به چشمان و نگاهش سردِسرد

مي دود او پابرهنه در قفاي زندگي 

روزها در حسرت فردا

به شب پاييده است

انتظارش در كنار بي كسي پژمرده است

خوابهايش دگر رنگ خيالي را نداشت 

بسكه او غلتيده شد در جاده هاي زندگي 

پلكهايش خسته شد از ديدن اندوه و درد

سهم او رفتن 

پريدن شد 

از اين نوع بندگي

خواب فرداهاي آزاد و رها دستش گرفت

بسكه بر دست نحيفش حلقه زد شرمندگي

ديگر او رفته است و من تنها شدم 

مي فشارم پنجه در تار و پود زندگي 

خسته از زندگي                                                                                                                     از 

بي تو بودن 

از قفس

كاشكي در پي ات آسوده بودم 

ز.......................

نوشته شده توسط نياز - دي ماه 88

+ نوشته شده در  شنبه 3 بهمن1388ساعت 10  توسط ماکان   | 

سرنوشت

سرنوشت ديگر از دستان تو نمي گريزم

مرا در آغوش بگير 

از ثانيه هايي كه در من مي كشي نمي هراسم

مرا درياب 

من دوست ناخواسته توآم اي سرنوشت . 

من كنده نمي شوم 

از اين باور ناباور

زمزمه ها بي آنكه من خواسته باشمشان

در ذهن من جا گرفته اند 

و آدمي براستي كه از تكرارهايش شروع مي شود . 

نوشته شده توسط نياز - دي ماه88

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 دی1388ساعت 9  توسط ماکان   | 

جاذبه چشمان تو قلبم را از سينه در آورده است .
سلولهاي مغزم به رنگ چشمان خاكستري توست.
تن صدايم بالاتر از رنگ نگاهت نمي رود .
جسارت نگاه كردن به كوچه پس كوچه چشمانت را ندارم .
پشت چراغ قرمز نگاهت ايستاده ام و تا چشمك نزني عبور نمي كنم .
زير بار نگاهت كمرم شكسته . 
همين چند سال پيش بود كه با نگاهت تصادف كردم و از همان روز خراب تو شده ام . 
عجب داستاني دارد اين چشمان تو .
نوشته شده توسط نياز - دي ماه88
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 دی1388ساعت 9  توسط ماکان   | 

تنم درگير روحم ،

خسته و رنجور مي نالد 

شبم تاريك و در ميخانه

با معشوق مي ماند  

تمام پنجه هايم در تب تنبور ،

طلوع زندگي در چشم من چون نور ،

قسم خوردم به پايان قلم در جوهر عشق 

سرود فتح در بغض باورم كور ،‌ 

نگاهم بر ره و كاشانه دور

كه تا پايان اميد بهاران

كه تا صبح طلوع دوستدداران

كه تا اندوه و حسرت بر تن خاك

كه تا فرداي فرداهاي ناپاك

به ياد يادگار باور دوست

به نام نامي سردار "مادر"

براي زندگي ،‌ 

عشق 

باور 

نفس در سينه حبس 

و

اشك در چشم

قسم بر دفتر و دست شكسته

براي روح سبز تو بخوانم

براي درك تنهايي بنالم 

براي سوز ساز تازيانه

بنوشم مي

برايت جان سپارم .

تمام شعر هايم را ببارم

به آغوش قلم هر شب بتازم  

به رنگ چشم تو در خون بنازم .

براي تو براي تو 

به نام تو به نام تو 

تمام هستي ام را من ببازم .  

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 آذر1388ساعت 15  توسط ماکان   | 

اي كاش تو از طلوع پنجره ها تا فراز افق هاي دور با من بودي .

اي كاش خورشيد سرخ تو در قلب من غروب مي كرد .

اي كاش زندگي من از نام اول جان مي گرفت .

اي كاش سياهي چشمان تو در شب من گم مي شد .

اي كاش غم تو از دستان من پر ميگرفت .

اي كاش  كاش هاي من در تو ظهور مي كرد . 

+ نوشته شده در  شنبه 28 آذر1388ساعت 15  توسط ماکان   | 

نگاه

بيا به زندگي 

به صبح 

به گردش خطوط ابرهاي ساده و سياه 

به التيام دردهاي سطحي و بدون آه ،

پرندگان بي گناه ، 

خطوط راه راه

به ياد دوستان سرزمين ،

تمام مردگان خسته از زمين 

گريه هاي بي صدا ،‌

شعر هاي خط خطي ،‌

نغمه هاي گيلكي ،‌

به دوست ،‌

آسمان ، 

خدا 

به ياد  آخرين نگاه 

سفر كنيم 

از سر تمام سادگي 

روح سرخعشق 

داده و 

به زندگي 

سلام كنيم . 

شعر از س. كوليوند ( نياز ) 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 16  توسط ماکان   | 

خراب

خراب مي شوم در تمام لحظه هاي تو 

تو كه از من و تمام 

روزهاي خوب من گذشته اي 

خراب مي شوم 

در صداي 

بغض تو 

تو كه از طلوع آفتاب زندگي 

به گوش من 

نغمه هايي از تولد بهار 

از سرود سرد دي 

از خروش برگهاي 

سبز و زرد 

خوانده اي 

من از تو در غروب حرف مي زنم 

من از تو و تمام شعر هاي تو 

گلايه مي كنم .

مي نويسم  و 

براي آخر زمان 

شعر رفتنم تو را چه عاشقانه 

لاي برگهاي كهنه ام 

در آتش غرور خود 

مي افنكنم

و 

دود مي كنم .

شعر از س. كوليوند ( نياز ) 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 16  توسط ماکان   | 

بهانه 

 دلم براي كسي بهانه مي گيرد 

كه از آفتاب هاي سرخ به سرزمين من آمده است . 

دلم براي دلي مي ميرد 

كه از ترنم باران شروع شده است . 

دلم براي كسي تنگ است 

كه از در خانه من تا 

اردوگاه دلش هزار دريا فاصله است .

دلم از آن كسي است 

كه 

غربت  زخم  نگاهش

كه خنده و گريه و آهش 

كه خاطرات سپيدو سياهش 

كه جنگ و طلح و صفايش 

كه ديده گان به راهش 

كه دفتر شعر و كتابش 

از آن مردم شهر و 

از آن يار دگريست .

شعر از " س . كوليوند  ( نياز ) "

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 14  توسط ماکان   | 

ياد تو ......................................

دلم از اين بالا به دنبال تو مي گردد . تو كه سالها پيش رفتي و هنوز هيچ قلبي شبيه قلب  تو نديد ه ام .

  سايه اي شبيه خواب تو نبوده است و من تنها در غربت زميني تو باقي مانده ام و در ميان بوي دود و بوي باران مانده ام با تنهايي هاييم كه تنها از آن تو است . اين يادگار روزهاي زخمي تو است خوب مي داني. هر كجاي اين روزهاي دلتنگ ابري كه نشسته اي مرا در خاطرت داشته باش من به ياد توام . مرا از ياد يادت هم نبر ، من به دنبال ردپاي تو سالهاست مسافرم و هيچ كس نشاني از چشمان تو ندارد . هيچ كتابي از تو نمي نويسد تو شاعره بزرگ قرن مني و در نوشته ها پنهان شده اي عكس شعرت را به من نشان مي دهي و مرا با شعر هايت به آتش جهنم       مي بري تا بدانم چه اشتباهي كرده ام من پاسبان حس لطيف شاعرانه ات هستم و تو در غربت نام مخففت پنهان مي شوي و چهره نمي نمايي . دلم براي نگاه تو كه مرا به سكوت وا مي داشت لك زده است . تصوير چشمان تو را به خواب مي بينم و هيچ . 

 در هيچ دلكده اي تصوير تو را نخواهم يافت . شعر هاي تو التيام من است . 

ردپاي من است براي رسيدن به تو . 

تو شاعره سالهاي خستگي مني و من از تو شروع شده ام .

 مرا پايان باش . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 11  توسط ماکان   | 

باران

باران كه مي بارد زمين مرا مي خواند

بارن كهمي بارد

من

با ابرها

به سرزمين افسانه ها سفر مي كنم

و به شاهزاده آسمانها تبديل مي شوم .

شعر از " س - كوليوند 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 16  توسط ماکان   | 

قلب من

" سرزمين "

اين جا سرزمين مردمان سر به مهر روز گار من است .

رازداني مردمان روستايم است . 

مردم از شاخه هاي قلب من سايبان مي زنند به ترديد هاي خود ،

يعني من بلندترين درخت اندوه مردم روستايمان هستم

و

اينجا متعلق به سايه من است . 

من صاحب املاك غارت شده روزهاي خان سالاري هستم 

مردم از من به نيكي ياد مي كنند 

هر گاه به ياد  

اقليما ، دختر خوب روز هاي آب مي افتند  .

اينجا سرزمين است 

اينجا كه آواز كمانچه روي خاطرات مردم مي رقصد 

و ماه از پشت خواب هاي آنها 

روي دوش هاي من 

سوار بر ده 

طلوع مي كند . 

اينجا قلب من است 

به قلب من خوش آمدي .

شعر از س. كوليوند ( نياز ) 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 16  توسط ماکان   | 

چنان اسير روزمرگي هاي زندگي هستم كه يادم مي رود خط فقر قلبم از نبود محبتت در آمار ساليانه عشق پاك شده و اصلا به حساب نمي آيد . 

در اين سالها آنقدر به فكر نان و نمك بوده ام كه يادم رفته است قلب در پس لرزه هاي خاطرات تو در بيمارستان فراموشي بستري شده . 

اين روزها در محل كآرم آنقدر مراجعه كننده  زياد است كه پرونده بازسازي صحنه جنايت تو را به زباله داني پرتاب كرده ام .

و . . .و اين شب هاي پاييزي آنقدرشهروند خوبي شده ام كه بخاري عشق تو را براي صرفه جويي در مصرف انرژي خاموش كرده ام .

نمره هاي درسي ام خيلي خوب شده مجبور شدم از كلاس تو بروم به كلاس بالاتر . 

من در طلبت روز و شب ندانم چيست ؟

يا چه بودم من ؟

اين گداز از كيست ؟

من در غم تو پير شدم 

سوختم و تيره تر از بخت شدم .

چشم من در نگه راه به در دوخته شد 

تا در غم عشق تو دگر بار

به صد بار موم شدم .

((شعر از س. كوليوند - نياز )).  

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 16  توسط ماکان   | 

گاهي ياد تو آنقدر به قلبم نزديك مي شود 

كه مي ترسم پايان زندگي با سوزن سر زده يادت بتركد .

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 15  توسط ماکان   | 

باورم نمي شود .

باورم نمي شود تمام روزهاي من به من لگد زدند 

باورم نمي شود تمام دوستان روستايمان 

براي چيدن ستاره هم به من كلك زدند 

باورم نمي شود ستاره مرا 

مردمان روزهاي خوب من 

بريده و به آسمان خود فلك زدند .

باورم نمي شود كه باورم دگر به گل نشته است 

باورم نمي شود كه شيشه  غرور من شكسته است .

شعر ( س . كوليوند ) 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 15  توسط ماکان   | 

گاهي دلم براي كسي تنگ مي شود كه 

نمي دانم از كجا به سمت من آمده 

گاهي چنان در برابر ابهامات بزرگ زندگي 

شك زده مي ايستم كه گويي اين 

اتفاق از آن من نبوده است .

من در ناباوري به اين  اتفاقات لبخند مي زنم و مي دانم فراد  در انتظار من است در انتظار من و تمام آرزوي هايم . گاهي آنقدر اميد وارم كه به برآورده شدن خواسته هايم شك مي كنم و گاهي آنقدر ناميد كه يادم مي رود خدا با من بوده است . يادم مي رود از كجا آمده  ام . بايد هر روز به دنبال تماشاي  زندگي از پنجره  خاطراتم  به  سالهايي كه در پيش دارم  بيانديشم و  به روزهاي خسته ام پشت كنم . آري من فرزند طبيعت هستم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 15  توسط ماکان   | 

تو را چون خاطرات کودکی دوست میدارم .
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 14  توسط ماکان   | 

بوی عود


فردی در يك مسابقه در دانشگاه كه جايزه يك ميليون دلاري براش تعيين شده شركت كرده:

سوالات اين مسابقه به شرح زير ميباشد:

1-جنگ 100 ساله چند سال طول كشيد؟

الف-116 سال ب-99 سال ج-100 سال د- 150 سال

گيلي از اين سوال بدون دادن جواب عبور كرد.

2-كلاه پانامايي در كدام كشور ساخته ميشود؟

الف-برزيل ب-شيلي ج-پاناما د-اكوادور

گيلي از دانش آموزان دانشگاه براي جواب دادن كمك خواست.

3-مردم روسيه در كدام ماه انقلاب اكتبر را جشن ميگيرند؟

الف-ژانويه ب-سپتامبر ج-اكتبر د-نوامبر

گيلي از خدا كمك خواست.

4-كدام يك از اين اسامي اسم كوچك شاه جورج پنجم بود؟

الف-ادر ب-آلبرت ج-جورج د-مانويل

گيلي اين سوال رو با پرتاب سكه جواب داد.

5-نام اصلي جزاير قناري واقع در اقيانوس آرام از چه منبعي گرفته شده است؟

الف-قناري ب-كانگرو ج-توله سگ د-موش صحرايي

گيلي ...!

6-آچار فرانسه در چه کشوري اختراع شد؟

الف-انگليس ب-سوئد ج-فرانسه د-هيچ کدام

گيلي از خير يك ميليون دلار گذشت.
 

 

 جواب سوالات در پايين

اگر شما فكر ميكنيد كه فردباهوشتر هستيد و به هوش او ميخنديد پس لطفا به جواب صحيح سوالات در زير توجه كنيد:

1-جنگ 100 ساله( 1453-1337 ميلادي) به مدت 116 سال به درازا كشيد.

2-كلاه پانامايي در كشور اكوادور ساخته ميشود.

3-انقلاب اكتبر روسيه در ماه نوامبر جشن گرفته ميشود.

4-نام كوچك شاه جورج، «آلبرت» بود.(در 1936 او نام كوچك خود را تغيير داد.)

5-توله سگ . در زبان اسپانيايي INSULARIA CANARIA كه در فارسي به معني جزاير توله سگها است.

6-آچار فرانسه را سوئدي ها اختراع كردند و جالبتر اينكه در خود فرانسه اين آچار بنام آچار انگليسي معروف است.
 
هرگز به بقیه نخنديد .

        

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 14  توسط ماکان   | 

شعری از غلامرضا طریقی

بس است هر چه زمین از من و تو بار کشید

چگونه می شود از زندگی کنار کشید ؟

چقدر می شود آیا به روی این دیوار

بجای پنجره نقاشی بهار کشید ؟

برای دور زدن در مدار بی پایان 

چقدر باید از این پای خسته کار کشید

گلایه از تو ندارم چرا که آن نقاش

مرا پیاده کشید و تو را سوار کشید

حکایت منو تو داستان تکه یخی است

که در برابر خورشید انتظار کشید

چگونه می شود از مردم خمار نگفت

ولی هزار رقم دیده خمار کشید ؟

اگر بهشت برای منو توست چرا

پس از هبوط خدا درون آن حصار کشید ؟

چرا هر آنچه هوس را اسیر کرد اما

برای تک تکشان نقشه فرار کشید ؟ 

خدا نخست سری زد به جبه منصور

سپس به دست خودش جبه را دار کشید

خودش به فطرت ابلیس سرکشی آ موخت

و بعد نقطه ضعفی کشید و جار کشید

غزل ُ قصیده اگر شد مقصر آن دستی ست

که طرح قصه ما را ادامه دار کشید .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 14  توسط ماکان   | 

شعر ی از عاصم اسدی

من از عاشق شدن در کوچه بن بست می آیم

صبور و ساکت وسنگین خراب و خرد و تنها هم

نه تنها من

که روی یکدگر آوار می گردد

تمام کوچه های تنگ و تو در توی دنیا هم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 14  توسط ماکان   |